تولد هشت ماهگی با تاخیر.....
سلام...
17 روز از هشت ماهگیم می گذره...
و تازه آبجی امروز وقت کرده برام بنویسه....
چند وقتی به خاطر فوت پسر خاله ام نبودیم...
اونجا که بودم خیلی بهم سخت گذشت...
همه اش بچه ها بغلم می کردن....
تب هم داشتم...
دیگه کلی گریه می کردم و می چسبیدم به مامان...
مراسم سوم که تموم شد با مامان برگشتیم خونمون...
آبجی هم ، همون روز اومد خونمون ...
بیدار که شدم رفتم بغلش و با اینکه بی حال بودم کلی براش خندیدم...
مامانی که چند روزی بود خنده ام را ندیده بود کلی ذوق کرده بود....
خلاصه دیگه از بغل آبجی تکون نخوردم....
سرم را گذاشته بودم و روی شونه اش...
و هرچند دقیقه بلند میشدم نگاهش می کردم و براش می خندیدم..
روز بعدشم کلی جوش از تنم ریخت بیرون و قیافم را زشت کرد....
دکتر گفت مشکوک به سرخجه هستش...
خلاصه قرنطینه شدیم و چند روزی آبجی را ندیدیم...
بعد از خوب شدنم هم خرید سیسمونی شروع شد...
چند وقتیه که همه اش واسه نی نی آبجی خرید می کنیم...
من هیشی نمیگم و تازه از خریدن لباسها هم کلی ذوق می کنم....
همه اش دلم می خواد لباسها را بپوشم ...
نمی دونم رفتن به عزا چه ربطی به دست زدن داره!!!!!
آخه از وقتی رفتم مراسم پسر خاله ام دست دسی یاد گرفتم!!!!
خیلی وقته که تو بُل رفتن حرفه ای شدم...
همه جا را به هم میریزم ...
میرم تو آشپزخونه قابلمه ها را میریزم روی زمین...
اگه در کابینت باز باشه بشقابها و هرچی توشه میریزم بیرون...
با تلویزیون و دی وی دی هم خیلی حال می کنم....
دارم تمرین راه رفتن هم می کنم....
دستم را می گیرم به جاهای مختلف و می ایستم
دارم فکر می کنم بعد از راه افتادنم دیگه کجاها می تونم سرک بکشم؟
خوب بریم سراغ عکسهای تولد هشت ماهگیم....

به به عجب کیک خوشمزه ای اووووم

الآنه که بهش حمله کنم

اِ بابایی می خوام بخورمش خوب
بدون اینکه دستم را بگیرم وایستادم آبجی هم پاشو گذاشته پشتم نیفتم

گفتن بشینم روی مبل شاید باکلاس شدم


بالاخره موفق شدم...

آبجی گفت بذار یه دلی از عزا دربیارم 

اینم کیک بیچاره

اینطوری خوشگل تر نمیشم؟!



گرممه یکی لباسم را دربیاره خوب

امیرحسین درحال خوردن شصتهاش


خوب پست را با یه خنده ناز تموم می کنیم.


تولد هشت ماهگی با تاخیر.....
